X
تبلیغات
صبح صادق - علامه كمپاني

صبح صادق

دردل با امام زمان (روحي له الفداه)

علامه كمپاني
                             
آيت الله محمد حسين غروي اصفهاني، معروف به علامه كمپاني از جمله علمايي است كه نه تنها در علوم

معقول ومنقول استاد فن بود كه در وادي شعر وشاعري نيز يد طولائي داشت. تركيب ماهرانه اي از حكمت

وعرفان در قالب شعري، آثار وي را از ساير شعرا ممتاز كرده و جلوه اي ويژه به آن مي بخشد.

مرحوم كمپاني در اشعار خويش، كمال خضوع وبندگي در مقابل ذات مقدس ربوبي - جل وعلا - و نهايت ارادت

نسبت به آستان قدسي اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام را در حد كمال به نمايش گذاشته و در

همين راستا از تخلص با مسماي «مفتقر» استفاده كرده است. روحش شاد وراهش پررهرو.
 

دردل با امام زمان (روحي له الفداه)

          
از تو بيداد و زمن ناله و فرياد خوش است – چهچه از بلبل و از گل همه بيداد خوش است


حسن ليلي پي سرگشتگي مجنون است – شور شيرين و فداكاري فرهاد خوش است


بنده شيفتۀ روي تو را آزادي است – عشق در تربيت بنده و آزاد خوش است


شعلۀ روي تو در خرمن دل آتش زد – حاصل عمر اگر شد همه بر باد خوش است


تا به كي در پي كوته نظراني نگران – چشم دل باز بكن صنعت استاد خوش است


خوي ديو از دل ديوانۀ خود بيرون كن – گر تو را آمدن روي پريزاد خوش است


بيمي از سيل فنا نيست زبد عاقبتي است – ور نه اين طرح دلاويز زبنياد خوش است

 
«مفتقر» لشگر غم گر كه خرابت نكند – شادمان باش كه در كشور آباد خوش است


 ر. ك. ديوان كمپاني. صص 337-338 غزل دوازدهم


قصيده اي در رثاي حضرت ابالفضل العباس (ع)
       

دل شوريده نه از شور شراب آمده است - دين ودل ساقي شيرين سخنم برده زدست


ساغر ابروي پيوسته او محوم كرد – هر كه را نيستي افزود، به هستي پيوست


سرو بالاي بلندش چه خرامان مي رفت – نه صنوبر كه دو عالم به نظر آمده پست


قامت معتدلش را نتوان طوبي خواند – چمن "فاستقم" از سرو قدش رونق بست


لاله روي وي از گلشن توحيد دميد – سنبل روي وي از روضۀ تجريد برست


شاه اخوان صفا، ماه بني هاشم اوست – شد در او صورت و، معني به حقيقت پيوست


ساقي بادۀ توحيد ومعارف عباس – شاهد بزم ازل شمع شبستان الست


در ره شاه شهيدان زسر ودست گذشت – نيست شد از خود وزد پا به سر هر چه كه هست


رفت در آب روان، ساقي و لب تر ننمود – جان به قربان وفاداري آن باده پرست


صدف گوهر مكنون، هدف پيكان شد – آه از آن سينه و فرياد از آن ناوك وشست


سروش از پاي بيفتاد و دو دستش زبدن – كمر پشت وپناه همه عالم بشكست


شد نگون بيرق و شيرازۀ لشكر بدريد – شاه دين راپس از او رشتۀ اميد گسست


نه تنش خسته شد از تيغ جفا درره عشق – كه دل عقل نخست از غم او نيز بخست


حيف از آن لعل درخشان كه زگفتار بماند – آه از آن سرو خرامان كه زگفتار نشست


يوسف مصر وفا، غرقه به خون وااسفا – دل ززندان غم او ابد الدهر نرست
 

همان. صص 182- 183
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 17:58  توسط محمد صادق ابوالحسنی  |